محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1470

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گريختند . چون قوم گريزان شدند ، زياد سه بندى را آزاد كرد و فيروز به مقر خويش باز گشت و همين كه بنديان پيش ياران خويش باز گشتند آنها را ملامت كردند و قوم به ملامت يك ديگر پرداختند و گفتند : « در اين ديار يا جاى ماست يا جاى اين قوم و بايد يكى برود » و آنگاه فراهم آمدند و همه به يك جا اردو زدند و بر سر آن شدند كه زكات ندهند و زياد آنها را به حال خود گذاشت و سويشان نرفت آنها نيز سوى وى نرفتند . آنگاه زياد ، حصين بن نمير را به نزد قوم فرستاد و او پيوسته ميان وى و مردم حضر موت و سكون برفت و بيامد تا در ميانه آرامش افتاد و اين قيام دوم حضرميان بود و از پس آن مدتى كوتاه در جاهاى خويش ببودند . پس از آن بنى عمرو بن معاويه به صحرا زدند و گوشه اى را خاص خود كردند كه سنگ چين داشت و مشخص شده بود و محجر نام گرفت . جمد و مخوص و مشرح و ابضعه و خواهرشان عمرده هر كدام در محجرى مقر گرفتند و مردم بنى عمرو ابن معاويه به دور اين سران بودند . بنى حارث بن معاويه نيز در محجرهاى خويش مقيم شدند ، اشعث بن قيس در محجرى بود و سمط بن اسود در محجرى بود . همه بنى معاويه بر ندادن زكات همسخن شدند و دل به ارتداد دادند مگر شرحبيل بن سمط و پسرش كه با بنى معاويه مقيم بودند و مىگفتند : « براى مردم آزاده هر روز رنگى گرفتن قبيح است نيكمردان بر ناروا باشند و از بيم ننگ از گشتن به سوى بهتر دريغ دارند ، چه رسد كه از نكوتر و از حق به سوى قبيح و باطل روند ، خدايا ما در اين كار با قوم خويش همدل نيستيم و از هماهنگى با آنها پشيمانيم . » منظورشان حادثه شتر داغ خورده و قيام دوم بود . آنگاه شرحبيل بن سمط و پسرش سوى زياد بن لبيد رفتند و بد و پيوستند و ابن صالح و امرؤ القيس بن عابس نيز سوى زياد رفتند و گفتند : « گروهى از مردم سكاسك به اين قوم پيوسته‌اند و كسانى از مردم سكون و حضرموت نيز سوى آنها آمده‌اند ،